یکشنبه 14 آذر 1395 :: نویسنده :

دانلود رمان نیمکت باران

دانلود رمان نیمکت باران

 

5 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

6 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.book4.ir

7 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از بهاره.غ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان آدم و حوا | گیسوی پاییز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

 

صدایش در گوشم می پیچد.
صدایی که می گفت: این تویی که به بارون معنا دادی... این تویی که بارونو واسه من قشنگ کردی... باران من تویی!
باران دیگر باران نیست... آن باران سوخت... آن باران آتش گرفت!
بارانی که می سوزد باران نیست... کویر است... صحراست... خس و خاشاک است!
قطرات اشکم، همراه با باران سیل آسا روی پستی و بلندی صورتم جاری شده است و من قلبم می سوزد و جانم آتش می گیرد. دستی به روی نیمکت می کشم و حکاکی باران خورده ی روی آن را لمس می کنم... با سرِ انگشتم دوباره روی حکاکی می نویسم: نیمکت باران!
و... یک واو کنده کاری شده، روی چوب نیمکت! کاش ادامه می یافت. کاش میشد نوشت: نیمکت باران و... و او! کاش نام او روی چوب نیمکت حک میشد کنار واو! اما نشد... و این نیمکت، نیمکت باران ماند!
در سرمای پاییزی، گرمای حضورش حس... و عطر تنش را استشمام می کنم! شالم را تا روی لب هایم پایین می آورم و بدون اینکه از زیر تار و پود شال، نگاهش کنم، قصد بلند شدن از روی نیمکت را می کنم... اما او دستم را می گیرد و من در جایم میخکوب می شوم. بی صدا اشک می ریزم و دستم را از قندیل دستش بیرون می کشم... صد